یه بار با یه نفردوست شدم که می خواستم در موردش تو وبلاگ ساحره م بنویسم! که بنا به دلایلی نشد! امروز دوباره بعد از مدت ها تو کتابخونه دیدمش!!
واقعیت اینه که من اغلب خیلی ساده با آدما ارتباط میگیرم و دوست میشم! ولی ممکنه گاهی اوقات با شناختی که به مرور ازشون پیدا میکنم متوجه بشم که به هیچ وجه نمیتونم باهاشون دوست بمونم!!
و این خیلی بده!!
این دوست هم همین طور بود...وقتی که من دورادور می دیدمش اصلاْ فکر نمی کردم دختری باشه که مثلاْ در آن واحد با ۴ تا پسر لاس بزنه
و بعدم بشینه برای من نوعی که دوستش باشم بگه: "آره! نمیدونی چه کیفی میداد سر ۴ تا پسرو هم زمان شیره مالیدن!!" ... وقتی متوجه شدم با همچین آدمی طرفم، به مرور که دیگه برای درس خوندن به کتابخونه نرفتم
ارتباطم هم با این آدم قطع شد و دیگه نه من علاقه ای نشون دادم به ادامه ی ارتباط و نه اون تماسی گرفت ... تا اینکه ...
امروز بعد از ۳-۲ ماه رفته بودم کتابخونه که یهو دیدم از دور برام دست تکون داد و منم ناچاراْ رفتم جلو برای سلام و علیک و اینا!
بعد از چند دقیقه هم رفتیم بوفه ی فرهنگسرا که بتونیم یه چای بخوریم و... بعد هم این دوست عزیز به من گفت: "ببخشین میشه یه تلفن بزنم؟؟؟ یکم میتونی منتظر بمونی!؟؟؟" منم گفتم باشه
...غافل از اینکه خانوم به یه فرد مذکور زنگ زدن و چند دقیقه ای دل و قلوه و اینا!!
بعدم برگشت و به من که مبهوت ایستاده بودم به تماشا
گفت: "یکی از دوستان خیلی قدیمیه! باید هر چند وقت یه بار بهش یه زنگی بزنم!"![]()
اینم از ماجرای ما!! نتیجه ی اخلاقی اینکه تا قبل از اینکه طرفو نشناختین اصلاْ باهاش دوست نشین
...تا بعد مثه من مثه ... (!) بمونین تو گل!!!
(البته بلا نسبت شما!! منظورم به خودم بود!!)
هفته ی پیش یه روز تو مترو نشسته بودم..
اطرافم خیلی شلوغ بود..با کلی آدم که ایستاده بودن..چون مترو داشت از شلوغی منفجر میشد و جا برای نشستن برای خیلی ها نبود!!! ![]()
سمت چپم یه خانومی نشسته بود که یه دختربچه ی تپل مپلی و ناز رو پاش نشسته بود. با موهای خرگوشی! این قدر ناز بود که نگو!
سمت راستمم چند تا صندلی اونورتر یه دختربچه ی دیگه شیطونی میکرد و از اینور میرفت اونور! یه چیزی رو می دونین؟ من خودم برام این مسئله خیلی عجیبه! چون کمی چهره م جدیه! اما انگار به قولی مهره مار داشته باشم، بچه ها کشیده میشن طرفم..!!! چشماشون دوخته میشه به چشمام و همین طور زل زل هی اونا منو نیگا میکنن هی من اونا رو نیگا! تا اینکه آخر سر من شروع میکنم براشون قرطی بازی درآوردن..منظورم اینه که چشمک میزنم
..بای بای میکنم
..بوس می فرستم و خلاصه از هر کاری که برای دوست شدن با این نازنازی ها لازم باشه کوتاهی نمیکنم!!!!!!!![]()
![]()
داشتم میگفتم..این دختربچه ی سمت چپی که کوشمولوتر از اون یکی بود، بچه م طفلی خیلی خجالتی بود و باهام دوست نمی شد! روش نمی شد!!!
اسمشم ساغربود!!! چند دقیقه باهاش ور رفتم! اما هر کاریش کردم نیومد بشینه کنارم!! برعکس اون سمت راستیه خیلی زبل بود و هی می اومد ببینه من و این نی نی چیکار می کنیم با هم!!!![]()
...خلاصه ساغر کوچولو و مامیش رفتن!..و من موندم و اون یکی شیطون بلا!!!
اومد آروم آروم جلو..
- اسمت چیه ؟!
- یاسمین !!!
- چییییییییی؟!؟!؟!!!!! یاسمین!!! ای جونم! منم اسمم یاسمینه!!!
بیا جلو ببینمت شیطووون!!!
اومد آروم آروم جلوم وایساد!
- چند سالته یاسی خانوم؟
با انگشتاش نشون داد که یعنی ۶ !!!
- آفریییییییین..سال دیگه هم که میری مدرسه..
چند دقیقه با هم بازی کردیم ما دو تا یاسی!! واسم جالب بود که همیشه دیگرون به من یاسی میگن و حالا من یکی دیگرو که درست هم اسم من بود این طوری صدا میکردم
..
- یاسی تو رنگا رو بلدی؟
سرشو تکون داد که یعنی نه! اما مامانش گفت: - اِاِاِ !!! تو بلدی که! چرا میگی نه!
رنگ
کاپشنت چیه؟
یاسی خانومی گفت: - صورتی!![]()
من و مامانش با هم گفتیم:- آفرییین!!![]()
برگشتم گفتم: - حالا اگه گفتی من چه رنگی اممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
یاسی خانوم چشماشو تنگ کرد..جوری که انگار با دقت داره منو می کاوه
..بعدش آروم گفت:
- توووو...سفید!!!
پ.ن. خیلی جاها خوندم که بچه های زیر سن ۷ سال هاله ی اطراف بدن ما رو میبینن. واسه همینم از یاسی پرسیدم چه رنگی ام!
این جا رو راه انداختم به چند دلیل...گفتن حرفایی که گاهی لازمه بگم و جاهای دیگه نمی تونستم بگم...نوشتن خاطراتم...یا...یا...نمیدونم...به هر حال دوست داشتم راهش بندازم.
...شاید یه دلیل دیگه شم این باشه که به تحول نیاز دارم...به چیزی که مشغولم کنه...درگیر تناقضم!!!
هم تو شرایطی ام که نباید دور خودمو با چیزای جانبی پر کنم، هم نیاز دارم باشن!!! هم به آرامش نیاز دارم، هم نیاز دارم اون قدر مشغولیت واسه خودم بسازم که هیچ جایی نباشه واسه فکر و خیالای بی خود!!! نمیدونم چرا زندگی چند ساله این جوری شده! یا شایدم زندگی همیشه همین بوده و من جور عجیبی بودم! اه! چه قدر قضایا رو الکی دور سر خودم می چرخونم...این جا باش...همین لحظه...اکنون...همین درسته!
این جا رو درست کردم تا راحت باشم...با شما...با خودم...با خدا.
..خوشحالم که این فرصتو پیدا کردم..خیلی حس خوبی دارم..اما نگرانم...کی میدونه آینده چی میشه؟ کی میتونه اصلاْ فکر نکنه که آینده ممکنه چی بشه؟!؟! یکی از بزرگترین مشکلام اینه که گاهی توی بحث ها به بن بست میخورم! حتی وقتی دارم تو ذهنم با خودم حرف میزنم! میشه حکایت قضیه ی مرغ و تخم مرغ!! از ابهام بدم میاد!![]()
فردا بهار شروع میشه! چرا چند ساله اومدن و نیومدنش برام فرقی نداره؟ واقعاْ خودمم نمیدونم! دیگه اون حال و هوای خوب و عجیب بچگیا رو ندارم! اصلاْ هیجانزده نمی شم از نزدیک شدن عید و بهار و... فوق فوقش واسه جوونه زدن درختا ذوق میکنم...اونم فقط یک کم...
کسی جواب این همه سوال بی جواب منو میدونه!؟!؟!![]()
پ.ن. آخرین بار من در سال ۸۶ خونه رو جارو برقی کشیدم...کلی به این موضوع خندیدم!![]()